صبح روز چهارشنبه اول آذر ساعت هشت صبح در حالی که خدا همه خیابونا رو واسم آب پاشی کرده بود با بابا و مامانی و مادر جون رفتیم به سمت بیمارستان مادر اولش خیلی ترسیده بودم چون نمیدونستم قراره چی بشه . وقتی رسیدیم بیمارستان فهمیدم که نه تا نی نی دیگه صبح زود تراز من پا شدن و اومدن جا گرفتن.خلاصه ما هم هر جوری بود خودمونو تو اتاق جا دادیم. ساعت سه و ربع بود که دنیا اومدم .دیگه کم کم داشتم میترسیدم که دیدم گذاشتنم تو بغل مامان خیلی کیف داد. مامان کلی منو بوس کرد و باهام حرف زد .خیلی دلم می خواست ببینم مامانم چه شکلیه.داشتی کلی با هم حال میکردیم که یه خانمی اومد گفت بسه دیگه برید بالا با هم دیگه حرف بزنید. منو بردن که لبا...